قشنگی زندگیم پارمیدا ومحمدرضا

هدیه خدا به من

هورا .....محمدرضا دیگه چهار دست وپا میره

    آفرین به پسرم الهی مامان فدات بشه پسر نازم،بعد تقریبا یه هفته مامان اومده یه اتفاق خوب و یه موفقیت بزرگ نسبت به سن 5 ماه و نیمگیت را اینجا ثبت کنه. قربون پسر گلم برم که با پشتکار وتمرین زیاد تونست در عرض یکی دو ماه چهار دست وپا راه رفتن رو یاد بگیره.خودم فکر نمیکردم به این زودیا بتونی چهار دست و پا راه بری .ماشالله به پسرم خدا روشکر میکنم که این اتفاق که منتظرش بودم به این زودی برات به وقوع پیوست.حدود یک هفته ست که تو میتونی چهار دست وپا بری و من از ذوق وخوشحالی مدام بوست میکنم و خدا رو شکر میکنم.     یه اتفاق دیگه هم افتاد و این که تو تونستی از پستونک دل بکنی اون هم به طور خیلی نا خواسته ،پنج...
1 مهر 1392

رفتیم به پارک خاطره ها

سلام گلهای باغ زندگیم یه چند روزی بود که میخواستم بیام وبراتون خاطره بنویسم اما هیچ وقتی پیدا نمیکردم یا کار داشتم یا خسته بودم و یا مهمون داشتم دیگه با خودم گفتم هر جور شده امشب با اینکه خیلی خسته بودم براتون بنویسم. امروز پارمیدا جان مهمون داشتیم ،دوستت کیمیا با مامانش برای اولین بار اومدن خونمون و النا هم اینجا بود وکلی با هم بازی کردین و سر و صدا کردین  بالا و پایین پریدین و خونه رو به هم ریختین وخلاصه خیلی معلوم بود ک ه بهتون خوش گذشته،دو بار هم بستنی خوردین یه بار که خودم براتون خریدم دومیش هم مامانی براتون خریده بود. میخوام از پنج شنبه هفته قبل براتون بگم: پنج شنبه مامانی فرزانه و بابا رضا بعد دو هفته که ندیده بودمشون و...
27 شهريور 1392

تبریک ماهگرد پسری با کمی تاخیر

سلام به عزیزای دل مامان این چند روز خیلی در گیر کارام بودم،کار خونه،نگهداری از شما نفس ها ،که دیگه محمدرضا ماشالله بزرگتر شده وکم کم داره با محیط دور وبرش آشنا میشه وبازی کردن رو یاد میگیره یه مقدار سخت شده. محمد رضا گل مامان 5ماهت تموم شد و رفتی توی 6 ماه ، حالا دیگه 5 ماهه که با ما همنفس شدی اومدی و یه دلگرمی دیگه بعد از آبجی برای ما شدی . الهی مامان قربونت بره هر روز داری شیرین تر وخوردنی تر وتو دل برو تر میشی . صبح تا شب همش چشم من وآجی به تو شیطون مامانه که یه موقع اتفاقی برات نیوفته. وقتی بیداری که همش مواظبتم ،یا توی بغلمی یا توی کریر و تازگیا هم روءروءکت رو آوردیم که یه مقداری هم تو اون میشینی اما زود خسته میشی ومیخوای بغلت کنیم...
18 شهريور 1392

دایره لغات پارمیدا از دیروز تا امروز (هر چی که یادم هست)

اولین دفعه ای که شروع کردی به حرف زدن هفت ماه و11 روزت بود وقبل از اون هم بازی بازی از 2 ماهگی آغون آغون میکردی .اولین کلمات که به زبان آوردی بابا و ماما بود. بعد از اون ( دد ، به به ) نمونه ای از کلمه هایی از زمانی که یاد گرفتی به حرف زدن رو اینجا مینوسم: آب : اوو نکن : دتن گوجه : دوجه خاله : آله (در کل حرف "خ" تو دایره واژه های گل دخترمون پیدا نبود مثلا به خوب میگفتی اوب،خوشگل می گفتی اوشل) قاشق : آتق سیب :ایب سهیل : دولیل فریبرز : بلیبرز هاپو : پو دماغ : مماغ محمد مهدی :ممهتی پوریا : پولی موز : کمو وقتی هم که به حرف افتادی و کاملا جمله سازی میکردی معنی کلمات رو برای خودت تغییر داده بودی مثلا: خاموش میشد روشن ...
10 شهريور 1392

تصمیم مامان

سلام پارمیدای عزیزم ،امروز صبح کارامو کردم،نهار خوردیم و ظرفا رو شستم  بعدش خونه رو مرتب کردم،یه گردگیری حسابی کردم لباسا هم که شستم و همه کارا که تموم شد بعدازظهر با دوستت کیمیاجان ومامانش قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون ، هوا نسبت به روزای قبل خنک تر بود. رفتیم چند جا برای پیش دبستانی و برای کلاس های آموزشی سوال کردیم.چون نیمه دومی هستید امسال هم پیش دبستانی ندارین واگر بخوام ثبت نامت کنم باید بزارمت پیش 1.فعلا دارم پرس وجو میکنم ببینم چی برات بهتره.خودت که علاقه واستعداد زیادی توی نقاشی داری و میگی که ببرمت کلاس نقاشی اما دوخودم دوست دارم تو همه زمینه ای باهات کار کنم وتو این دو سال قبل مدرسه رفتنت خوب آماده بشی انشالله که تا پیشرفت...
7 شهريور 1392

عشقم،جونم،نفسم،مونس زندگیم

  دختر نازم پارمیدای من، از اینکه خدا فرشته پاکی مثه تو به من داده هر روز بارها وبارها خدا رو شکر میکنم. نفس من به غیر از اینکه دخترمی مثه یک دوست وهمدمی،در کنارت که هستم دیگر تنها نیستم. به داشتنت می بالم و از خدا می خواهم که از فرشته ای که من داده بتونم به خوبی مراقبت کنم و مامان خوبی برات باشم             ...
3 شهريور 1392

محمدرضا تا الان چیا یاد گرفته؟

محمدرضای مامان،پسمل خوشله که الان دیگه ماه پنجم رو داره میگذرونه ، خوب مامان وبابا رو دیگه می شناسه حتی پارمیدارو هم خوب می شناسه وبراش کلی ذوق می کنه. جقجقه رو خوب دستش میگیره ،هر چی دم دستش بیاد میکنه دهنش ،از ماه سوم به بعد دیگه یاد گرفت که دمر بشه و هر موقع که می خوابونمش در حال دمر شدنه وکلی هم داره تمرین میکنه بتونه خودش رو بکشه جلو تا بتونه به چیزی که می خواد برسه ، قربونش برم که تلاش خودش رو داره میکنه. وقتی میگم بیا بغلم دستشو دراز میکنه. تازگیا خیلی هم بغلی شده و پسرم پستونک هم خیلی دوست داره جیق میزنه و کلی هم سر وصدا میکنه. موقعی که بابایی نماز میخونه  همه حواسش به باباست و هی ذوق می کنه و با باباش حرف میزنه. بر خلا...
2 شهريور 1392