قشنگی زندگیم پارمیدا ومحمدرضا

هدیه خدا به من

ایام تابستان و رسیدن فصل پاییز

1393/7/13 2:07
نویسنده : مامان الی
380 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گلهای مامان شرمنده خیلی وقته که نتونستم بیام تو وبتون خاطراتتون رو ثبت کنم.یا وقت نبوده یا حوصله نداشتم و خسته بودم.....منتظر یک فرصت خوب بودم که هم ذهنم آروم باشه و هم دور وبرم خلوت تا بتونم بیام براتون بنویسم و خدا رو شکر امشب که شب عید قربان هست قسمت شد تا براتون بنویسم.

گفتنی زیاد دارم که شاید نشه همه رو توی این پست جا داد و شاید یه سری جا بمونه و یا سعی کنم تو پستای بعد براتون بنویسم.

عزیزای دلم خدا رو شکر تابستان خوبی رو داشتیم همش به گردش بودیم و سیر و سفر و مامان تونست دوست قدیمیش رو بعد چندین سال ببینه و تجدید خاطره کنه.

اول تابستون رفتیم باغ لواسون و یه روز خوب رو همراه خانواده پدری خوش گذروندیم و حسابی اونجا بازی کردید.پارک بسیار رفتیم خییییلی زیاد.نمایش عروسکی،سفر به زیارت قم و جمکران،یه سفر چند روزه توی تعطیلات عید فطر که به تبریز و سرعین و چند شهر دیگه رفتیم که اون هم خوب بود،به مناسبت روز دختر پارمیدا جونم رو بردیم شهربازی و یه روز رفتیم فشم و..... کلی گشت و گذار دیگه که حتما از هر کدوم عکسی به عنوان یادگار میزارم.خلاصه تابستان رو با کلی بازی و شادی گذروندید.

و حالا در فصل پاییز هستیم که 13 روز از اون میگذره.ایام مثل برق و باد و تند وتند گذشت و به روزی رسیدم که آرزوش رو داشتم و مطمئن هستم که پارمیدا جونم تو هم بزرگترین آرزوت بود که به سن پیش دبستانی برسی و بتونی بری مدرسه.آره دختر گلم امسال به یاری خدا و دقیقا سه روز دیگه شما با پاهای کوچک و نازت قدم به پیش دبستانی میزاری و تا الان دقیقا هر روز این سوال رو میکردی که چند روز دیگه مونده که برم؟ و سه روز دیگه دخترم انتظارش ان شالله به پایان میرسه.چند روز پیش با هم همراه دوستت کیمیا دوست دیرینه ت که قراره همکلاست هم بشه رفتیم و روپوشت رو هم گرفتیم .تنت کردم نمیدونی چقدر ناز و خوشگلتر شده بودی و بزرگتر شده بودی.خیلی بهت میاد حالا روز اول که خواستیم بریم ازت عکس میندازم تا خودت هم ببینی گلم.همه خریدات رو هم انجام دادیم و این چند روز در گیر خرید و کارهای ثبت نامت بودم.گلم امیدوارم موفق باشی و روزی برسه که تو مقطع های عالی دانشگاهی ببینمت و باعث افتخارم بشی این آرزو رو برای هر دوتون دارم.همه سرمایه زندگی مامان شما هستید پس همیشه خوشحالم کنید و سرافراز.

این روزها مامان یه کاری رو شروع کرده که تمام سعیم رو دارم میکنم که بتونم موفق باشم و نتیجه این کارم رو در آینده خواهید دید.امیدوارم خوب نتیجه بده برام دعا کنید.محبتآرام

چهاردهم وقت واکسن 18 ماهگی پسر گلمه و ان شالله میره  تا پنج سال دیگه که واکسن شش سالگیش رو بزنه.حالا به بهانه واکسن و رفتن دختر گلم باز میام وبتون وقول نمیدم اما سعیم رو میکنم زود به زود خاطراتتون رو ثبت کنم.پس فعلا تا پست بعدی خدا نگهدارتون بوس

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر